حكيم زجاجى
1278
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيفكند بر خاك بىمر سوار * در و دشت از كشته شد هاموار سنان بر سر نيزه بشكست خرد * بيفكند سوى كمان دستبرد چو راند از سر خشم در چرخ تير * ز خون سران خاك شد آبگير ز تيرش پراكنده مردان كار * همىكرد چون شير طغرل شكار به انداختن خسرو شيرگير * به يك دم تهى كرد تركش ز تير چهل مرد را چوبهء تير كرد * در آن لحظه كان شير نخجير كرد كمان در كف شاه شد سستپى * بزد بر زمين از سر كينه كى به شمشير يازيد غرنده شير * نمىگشت از كوشش و جنگ سير به يك حمله هشتاد پردل بكشت * سواران به طغرل نمودند پشت بدريده ده قلب چون شير نر * نهان كرد نتوان ز مردان هنر چو لشكر نبد با شه سرفراز * گريزندگان جمله گشتند باز ورا ديد از دور قتلغ ايناج * سرش پر ز كين بود و دل پرلجاج به پيرامنش هيچ لشكر نبود * وگر بود از صد فزونتر نبود بفرمود تا حلقه شد آن سپاه * گرفتند بر گرد آن پادشاه به تير و به تيغ و به رمح دراز * برفتند يكسر بر آن سرفراز فكندند آن چند تن را ز پاى * كه بودند با شاه كشورگشاى ز تأثير اجرام و چرخ كبود * به قتل آمد آن جايگه هركه بود شهنشاه در جنگ تنها بماند * به شمشير از دشمنان خون فشاند ز ناگه درآمد سوارى برش * بدان تا زند تيغ كين بر سرش جهاندار چون خنجر تيز ديد * بدانديش را فتنهانگيز ديد از آن پيش كاو دست بردى به كار * بزد بر سرش تيغ زهرآبدار ببريد خود و درآمد به سر * به گردن رسيد و فروشد به بر نبد مانده با شير چنگال و زور * ز كيد قمر بود و تأثير هور زدندش به سر نيزهء جان رباى * چنان تا درآمد جهانبان ز پاى در آندم كه افتاد بر خاك شير * سوارى ز اسب اندرآمد [ به زير ] بشد تا ببرد سر تاجدار * نگه كن دليرى آن شهريار بيازيد و بگرفت پايش به دست * بيفشرد ساقش به هم درشكست